سيد صادق سجادى

158

تاريخ برمكيان ( فارسى )

عبد الملك پادشاهى در غايت دانايى و كياست بود . تأملّى كرد و با خويش گفت كه تا اين شخص در كار منادمت كمالى وافر نداشته باشد « 1 » ، نديمان ذكر اوصاف او پيش من نمىكنند ، و ايشان مىانديشند كه چون او نديمى كامل است هنر او پيش ملك عرضه داريم ، بعد از آن پنهان نخواهد ماند . پس بهتر آن باشد كه ما خود ذكر او كرده باشيم . بعد از آن فرمان داد تا برمك « 2 » را پيش تخت او آوردند . چون برمك « 3 » پيش تخت حاضر شد ، به مجرد آنكه چشم عبد الملك بر او « 4 » افتاد فرمود كه چوب‌داران او را بزدند ؛ و در آن مجلس برمك « 5 » را لت عظيم كردند چنان كه از پاى درآمد و بيهوش افتاد و همچنان نيم‌كشتهء او را بيرون انداختند . نديمان كه ذكر او پيش پادشاه كرده بودند حيران شدند و كس را مجال نبود كه علّت غصّه و غضب را سؤال كند . چون چندگاه برين برآمد ، روزى نديمان را عيادت برمك اتفاق افتاد و به ديدن او رفتند . او را رنجور و غمناك و آشفته يافتند ، دل ايشان برو رحم آورد « 6 » و به انواع ، او را پرسش كردند . برمك پيش ايشان عجز و زارى « 7 » بسيار نمود تا به هر نوعى كه توانند خود را هدف تير بلا سازند و از عبد الملك پرسند « 8 » كه باعث اين همه ذلّت « 9 » و آزار برمك چه بود ، و او را اعلام « 10 » نمايند . نديمان اين معنى را از او التزام نمودند و بازگشتند و فرصت عرضه‌داشت مىجستند . تا بعد از چند روز عبد الملك را منبسط يافتند . همه به يك زبان عرضه داشتند كه اگر جرم برمك به بندگان « 11 » روشن شود ، بندگان از آن خيانت تا بتوانند احتراز كنند « 12 » . عبد الملك گفت برمك زهر با خود داشت . در بازوى من دو جوهر است كه چون پيش من كسى درآيد و با او زهر باشد اين دو جوهر با يكديگر درافتند . چون برمك پيش من آمد آن دو جوهر هم‌چنان با هم درافتادند كه بازوى من درد كرد . مرا خشم آمد و او را لت « 13 » فرمودم « 14 » كه نشايد پيش پادشاهان و بزرگان روند و زهر با خويش برند . خاصه

--> ( 1 ) . اساس : به جاى اين كلمه : ندارند . ( 2 ) . اساس : برمكه . ( 3 ) . اساس : برمكى . ( 4 ) . اساس : بر روى برمكى . ( 5 ) . اساس : برمكى . ل : - برمكى ، برمك . ( 6 ) . ك : ترحم كرد . ( 7 ) . ك : نياز . ( 8 ) . اساس : پرسيدند . ( 9 ) . ك : لت . ( 10 ) . ك : ازو استعلام . ( 11 ) . ك : + را . ( 12 ) . ل : + كه اين نوع كسان را نيازموده در حضرت پادشاه نبايد ستود . ( 13 ) . اساس : - لت . ( 14 ) . ك : از علت زجر !